ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
93
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
بگرفت . و چنان بود كه دخترى بود از فرزندان ملوك ، با عقل و خردمند . و دانايان چنان حكم كردند كه هركس كه اين دختر زن او باشد بر چهار اقليم پادشاه گردد . و همهى ملوك و مهتران هندوان خود را بر دختر عرض كردند . كس را نپسنديد مگر برقمايص را ، و او سخت نيكو روى بود . چون برقمايص او را بياورد ، برادرش گفت : " چون ترا پسنديد مرا پسنديده است . " و كنيزك را بستد . برقمايص با خويشتن گفت : " اين كنيزك مرا به دانش برگزيد و به از دانش هيچ كار نيست . " و تن در آموختن داد . و خاست و نشست او با فرزانگان و برهمنان بود ، تا چنان گشت كه او را همتا نبود . پس آن متغلّب كه پدر ايشان را بيرون كرده بود ، چون خبر كنيزك بشنيد ، گفتا : " ايشان بدان جايگاهند كه چنين توانند كردن . " و سپاه آورد ، و روال را هزيمت كرد . پس با برادران و مهتران جمله بر كوهى رفتند كه آنجايگاه قلعهيى استوار ساخته بود ، و راهبانان بر سر كوه بنشاند و ايمن گشت . پس چنان افتاد كه اين دشمن كوه را به حيلت بستد و قلعه را حصار گرفت ، و نزديك رسانيد به ستدن . پس روال كس فرستاد و از ملك صلح خواست . ملك گفتا : " اين كنيزك را به من فرست ، و هر مهترى دخترى بفرستد تا من بر سالاران خويش بخشم . و ازان پس باز گردم . " روال فروماند . و او را دستورى بود به هر دو چشم كور ، نام او سفر . گفتا : " چه بينى اندرين كار . " وزير گفت : " آن به كه زنان بدهى و جان با تو بماند . پس تدبير دشمن توان كرد . چون جان برفت ، فرزند و زن و خواسته به چه كار آيد ؟ " و دل برين بنهادند . اتّفاق را برقمايص اندرآمد و آفرين كرد . پس گفت : " من هم ازان پدرم كه ملك مىباشد . اگر از رأى خويش مرا آگاه كند ، باشد كه مرا تدبيرى باشد دران ، و به كودكى من نبايد نگريد . " پس ايشان او را آگاه كردند ازين سخنها . برقمايص گفتا : " صواب آن مىبينم كه من جان خويش فداى ملك كنم . بفرماى تا مرا بيارايند . بر سان زنان و همه مهتران را بفرماى تا پسران را همچنين بر سان كنيزكان بيارايند . و ما هر يكى كاردى به زير موى پنهان كنيم . و ما را بفرست و يكى بوق زن را پنهان كن . چون ما را پيش ملك برند ، مرا گويند اين آن كنيزكست . ملك مرا از بهر خود بازدارد و ديگران را به مهتران بخشد . پس چون ملك خواهد كه با من خلوت سازد بدان كارد اشكمش بدرم ، و بفرمايم تا بوقزن بدمد . مهترزادگان چون آواز شنوند ، دانند كه من كار كردم ؛ ايشان نيز همچنان كنند ، و همه مهتران سپاه دشمن كشته شوند . و تو ساخته باش با سپاه ، كه چون خروش بوق شنوى بيرون آى تا سپاه